خاطرات سپاهی صلح آمریکا از فقر در سیستان و بلوچستان

چهارشنبه 11 مهر 1397 ساعت 22:07

ایده سپاه صلح، ابداع کندی نبود؛ در سال ۱۹۵۷، «هیوبرت هامفری»، سناتور دموکرات تلاش هایی کرده بود تا این پروژه را عملی کند ولی این کندی بود که در همان نخستین ماه های ریاست جمهوری خود، آن را به عنوان نهادی دایمی در داخل وزارت امور خارجه امریکا تأسیس کرد.

سال ها پیش از آن که ایران امریکا را «شیطان بزرگ» بخواند، «جان اف. کندی»، رییس جمهوری وقت این کشور از آن چه در بیرون از مرزهای امریکا به «امریکایی زشت» معروف شده بود، ابراز نگرانی کرده بود. اشاره کندی به دیپلمات های امریکایی بود که با غرور و نخوت و بی اطلاعی از فرهنگ کشورهای میزبانِ خود، به تصویر امریکا در جهان در اوج دوران جنگ سرد خدشه وارد می کردند.
کندی در دوران کارزار انتخاباتی خود در مقابل «ریچارد نیکسون»، تلاش کرد تا نسل جدیدی از جوانان امریکایی را به خدمت به کشور خود در سراسر جهان ترغیب کند. بخشی از طرح کندی، تأسیس «سپاه صلح» بود؛ نیرویی متشکل از زنان و مردان «مستعد و باهوش» که حاضر بودند خود را وقف پیشرفت و برقراری صلح در کشورهای در حال توسعه کنند.
ایده سپاه صلح، ابداع کندی نبود؛ در سال ۱۹۵۷، «هیوبرت هامفری»، سناتور دموکرات تلاش هایی کرده بود تا این پروژه را عملی کند ولی این کندی بود که در همان نخستین ماه های ریاست جمهوری خود، آن را به عنوان نهادی دایمی در داخل وزارت امور خارجه امریکا تأسیس کرد.
سپاه صلح کار خود را در سال ۱۹۶۲ شروع کرد و داوطلبانی را برای کار و تحصیل به مدت دو سال به کشورهای مختلف فرستاد. بیش تر این داوطلبان به تازگی از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودند، به زبان کشورهای میزبان صحبت می کردند و هدف‎شان این بود تا تفاهم فرهنگی میان امریکا و کشورهای میزبان را افزایش دهند و با همکاری با متخصصان و کارشناسان محلی، به رشد آموزش و پرورش، کشاورزی، صنعت و روند توسعه کمک کنند. داوطلبان سپاه صلح به امریکای جنوبی، آسیا، آفریقا و خاورمیانه اعزام می شدند.
در فاصله سال های ۱۹۶۲ تا ۱۹۷۶ بیش از یک هزار و ۵۰۰ داوطلب در ایران خدمت کردند. بسیاری از آن ها با همکاران ایرانی خود رفافتی شکل دادند که همه عمر با آن ها باقی ماند. وقتی به امریکا بازگشتند، شناخت عمیقی از فرهنگ ایران داشتند و پس از انقلاب سال ۱۹۷۹ که روابط دو کشور تیره و تار شد، شناخت آن ها از ایران منبع کم‎یاب و ارزشمندی محسوب می شد.
در این سلسله مقالات، خاطرات داوطلبان سابق سپاه صلح را از سال هایی که در ایران بودند، با هم مرور می کنیم.
***

وقتی در سال ۱۹۷۱ «دیوید دیواین» به سپاه صلح پیوست، هیچ چیز راجع به ایران نمی دانست. در دانشگاه «ویسکانسن» در مدیسون، مشغول خواندن معماری منظر بود. دانشکده معماری در چند پروژه کشاورزی در برزیل و کنیا همکاری می کرد؛ و وقتی از دانشجویان خواست تا در نشستی شرکت کنند که در آن رئوس کلی این پروژه ها ارائه می شد، دیواین نیز در آن جلسه حاضر شد. با اینکه هیچ علاقه ای به کشاورزی نداشت، مایل بود با این پروژه همکاری کند. البته در نهایت تصمیم گرفت با پروژه ای مربوط به طراحی شهری همکاری کند؛ و در صورتی که پذیرفته می شد، به ایران اعزام می شد. خودش می گوید: «وقتی نامه سپاه صلح به دستم می رسید که به ایران دعوت شده ام، باید اول می رفتم به دایرة المعارف رجوع می کردم ببینم اصلاً کجا هست!»
دیواین تا پیش از آن، چندان مسافرتی در زندگی اش نکرده بود. فقط به بخش هایی از آمریکا و کانادا رفته بود. شروع کرد به خواندن و تحقیق درباره ایران. اصلی ترین نتیجه ای که از این خواندن ها به دست آورد این بود که با اینکه ایران اقتصادی نفت محور داشت، ولی بخش زیادی از جمعیت آن فقیر و محروم اند. وقتی در ژوئن سال ۱۹۷۱ به سوی تهران پرواز کرد، در همان بدو ورود، فقر را با چشم خود دید. «وقتی ساعت یک صبح هواپیمای مان نشست، رفتیم در اتاقی نشستیم تا پاسپورت های مان را چک کنند. از همان جا می دیدیم آدم هایی را که به شیشه می زدند و دست شان را برای تکدی دراز می کردند. بعضی های شان بچه ای هم به بغل داشتند. این صحنه برای کسی که از طبقه متوسط آمریکا می آمد، ورود جالبی بود.»
اول کار، دیواین نمی دانست قرار است به کدام شهر ایران اعزام شود. پروژه طراحی شهریِ سپاه صلح کارمندان خود را به دفاتر مهندسی و عمرانی در شهرداری ها و استانداری ها می فرستاد، و گزینه های روی میز برای دیواین مراکز فرهنگی جنوب ایران بودند؛ یعنی شیراز، بوشهر، و زاهدان. دیواین به هر سه شهر سفر، و در نهایت آخری را انتخاب کرد. آن طور که خودش تعریف می کند، مقامات شیراز چندان علاقه ای به همکاری نشان ندادند؛ مشکل بوشهر گرما و رطوبت زیادش بود. ولی نکته مثبت درباره زاهدان این بود که مسئولان شهر با علاقه تمام از همکاری با پروژه سپاه صلح استقبال کردند.

زندگی مجردی
زاهدان انتخاب خوبی از آب درآمد، هرچند احتمالاً در ابتدا به نظر انتخاب عجیبی می آمد. دیواین با یکی دیگر از داوطلبان سپاه صلح در خانه بزرگی زندگی می کرد. این همخانگی مزایایی هم داشت. «ما همان کاری را کردیم که هر کارآفرین جوان آمریکایی دیگری می کرد، یعنی دو اتاق خواب اضافیِ خانه مان را به ایرانی ها اجاره دادیم و پولش را برای خودمان نگه می داشتیم، چون سپاه صلح اجاره خانه مان را می داد.» و برای آن که در جریان زندگی و فرهنگ ایرانی قرار بگیرند، دقیقاً به همین احتیاج داشتند که با ایرانی ها همخانه بشوند. به قول خودش، «به هر حال باید با زندگی مجردی در ایران از نزدیک آشنا می شدم.»
به یک معنا، می شد گفت که همخانه ای های فارسی زبانِ دیواین خودشان هم غریبه محسوب می شدند، چون زاهدان منطقه بلوچ نشین ایران است که زبان خاص خود را هم دارند. «خیلی با همخانه ای هایم رابطه دوستانه ای داشتم. همه مان مجردهای جوانی بودیم که تحصیلات دانشگاهی داشتیم. واقعاً طبقه اجتماعی مان با بقیه فرق داشت. حتی خدمتکاری داشتیم که آشپزِ خیلی خوبی هم بود.»
به مرور زمان، فارسیِ دیواین بهتر و شناخت او از ایرانی ها بیشتر می شد. در عین حال، به تفاوتی در مورد روابط اجتماعی و جایگاه افراد در ایران و آمریکا پی برد. «در آمریکا، ما خودمان را به عنوان فرد می بینیم. تنهاییم. ولی روابط اجتماعیِ ایرانی ها، هم با خانواده و هم با دوستان شان، بی نهایت برای شان مهم است. دوستی و رفاقتی که من با همخانه ای هایم در ایران داشتم، اگر در آمریکا بودم اصلاً این طور نمی شد.»
زندگی با همخانه ای های مجرد نکات مهم و جالبی درباره روابط اجتماعی، خانواده، و زنان و مردان در ایران به دیواین یاد داد. «کسانی که من با آن ها کار می کردم تحصیل کرده بودند و شغل های نسبتاً پردرآمدی داشتند. برای خانواده های شان که در جاهای دیگری از ایران زندگی می کردند، پول می فرستادند، و آن ها هم این پول ها را پس انداز می کردند به امید اینکه روزی ازدواج کنند.»

صحنه هایی قبل از انقلاب
فقری که دیواین پیش از آمدن به ایران درباره اش خوانده بود در سراسر سیستان و بلوچستان به چشم می خورد. «بخشی از اهداف سپاه صلح در ایران کمک رسانی به پروژه های عمرانی بود، ولی پروژه های شهرسازی چندان ارتباطی با مبرم ترین نیازهای شهروندان پیدا نمی کردند. نکته این بود که در زاهدان و در شهرهای دیگری که رفتم می دیدم که حکومت کار چندانی برای فقرا و محرومین نمی کند؛ چه جنوب تهران باشد، چه بلوچستان. هیچ شبکه ایمنی اجتماعی [برنامه ها و خدماتی برای کمک به اقشار کم درآمد و محروم] وجود نداشت. خودت بودی و خودت. به همین دلیل هم بعضی از بلوچ ها در زاهدان از گرسنگی مردند.»
به گفته دیواین، عدم حمایت حکومت از محرومین به خصوص خود را در دسامبر سال ۱۹۷۲ نشان داد، یعنی وقتی موجی از سرما مناطق شرقی ایران را دربرگرفت. «برای اولین بار در زاهدان برف آمد. کسی یادش نمی آمد تا قبل از آن برف آمده باشد. برف مفصلی آمده بود. یک هفته هوا به شدت سرد بود. در سیستان و بلوچستان، بعضی ها به معنای واقعی کلمه از سرما یخ زدند و مردند. هیچ کار نمی توانستند بکنند. در سی متری خانه مان، کسانی بودند که در کارتن می خوابیدند. برای شان غذا می بردیم. هر کار از دست مان برمی آمد می کردیم.»
از نظر دیواین، صحنه هایی از این دست به تصویر شاه و روابط او با آمریکا لطمه می زد. «به نظر من، روابط آمریکا با ایران چندش آور بود. خیلی واضح بود که پرزیدنت «ریچارد نیکسون» و مشاور امنیت ملی اش، «هنری کیسینجر»، می خواستند از ایران به عنوان پلیس خاورمیانه یا حداقل حاشیه خلیج فارس، استفاده کنند. تجهیزات نظامی زیادی به ایران می فروختیم؛ خیلی بیشتر از چیزی که برای حفظ امنیت خود احتیاج داشتند. فکر کنم یک سوم بودجه کشور خرج مصارف نظامی می شد. به همین دلیل هم عده ای در کشور گرسنه و محروم بودند.»
دیواین می گوید وقتی سال ۱۹۷۳ به آمریکا برگشت، همان موقع به دوستی گفته بود که در ایران احتمال انقلاب وجود دارد.

بازگشتی پس از دهه ها
دیواین در سال ۲۰۰۱ به زاهدان برمی گردد. چیزهایی تغییر کرده بودند؛ چیزهایی هم همان طور مثل قبل مانده بودند. «به نظرم، فضای سیاسی خیلی فرقی نکرده بود... ولی فقر تا حدی کم شده بود. «قطعاً به نظرم این طور می آمد که در مقایسه با رژیم شاه، حکومت پولِ بسیار بیشتری را صرف محرومین و فقرا کرده بود.»
افزایش جمعیت پس از انقلاب و جنگ افغانستان نیز آثار خود را به جا گذاشته بود. «انفجار جمعیت کاملاً مشهود بود. جمعیت زاهدان از حدود ۲۵ هزار نفر به ۴۰۰ هزار نفر رسیده بود. خیلی از آن ها پناهندگان افغانی بودند. رشد جمعیت واقعاً زیاد بود.»
جالب اینکه شمه هایی از میراث سپاه صلح هنوز در کشور دیده می شد. «یکی از دوستان خوبم در تهران مانده بود و به طراحی پارکی در جنوب تهران کمک کرده بود. یکی از اعضای [سپاه صلح] ساختمانی در یزد طراحی کرده بود که ساخته هم شده بود. خیلی هم خوب از آب در آمده بود.»
نمونه هایی از کارهای خودش را هم دیده بود. «برای بلوچستان چند طرح جامع ارائه دادم. البته چیزی به جز چند خط رنگی روی کاغذ نبود، ولی حقیقت این است که زاهدان تا حدی بر اساس یکی از همان طرح ها رشد و توسعه یافت. در یکی از میادین شهر، عکس بزرگی از طرح جامع شهر را نصب کرده اند. با طرح خودم مقایسه اش کردم. با هم فرق داشتند ولی جالب این است که نقشه ای که در میدان نصب شده بود بر اساس نقشه من بود.»

بعدالتحریر: ترامپ و ایران
وقتی «دونالد ترامپ» در ۸ نوامبر ۲۰۱۶ برنده انتخابات ریاست جمهوری آمریکا شد، «ایران وایر» نظر دیواین را درباره تأثیر ریاست جمهوری ترامپ بر روابط ایران و آمریکا جویا شد.
دیواین نگران است. می گوید کسی بر صندلی ریاست جمهوری تکیه خواهد زد که «از نظر سیاسی نامتعارف است، رفتارش غیرقابل پیشبینی است و در دیپلماسی غیرقابل اعتماد است. به هیچ حرفش نمی شود اعتماد کرد. به فرض اینکه حرف هایش درباره توافق هسته ای ایران صادقانه باشند و واقعاً بخواهد توافق را «لغو» کند، به نظرم این کار هم باعث خشنودی اروپایی ها و چینی ها و روس هایی می شود که فقط دنبال منافع تجاری خودشان هستند و هم باعث خوشحالی تندروها در ایران. راستش، اگر این تهدیدها به یک کمپین برای بمباران [ایران] منتهی شود، یک بار دیگر این ادعا ثابت می شود که وقتی پای جنگ در میان باشد، چه قدر واقعاً جامعه آمریکا جامعه بیماری است.»
رولاند اليوت براون

افزودن دیدگاه جدید

Plain text

  • تگ‌های HTML مجاز نیستند.
  • نشانی‌های وب و پست الکترونیکی به صورت خودکار به پیوند تبدیل می‌شوند.
  • خطوط و پاراگراف‌ها بطور خودکار اعمال می‌شوند.